کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

کوچه شهید

نشریه الکترونیکی ادبیات و هنر مقاومت شهرستان بهبهان

نشریـه الکترونیـکی
ادبیـات و هنـر مقـاومت شهـرستـان بـهبـهـان

گـروه فـرهنگـی سردار شهیـد مجیـد بقایــی
شماره تماس: 2215 673 0916

کـوچـه شهیـد در پیـام رسـان ایتا و اینستاگرام:
https://eitaa.com/koocheyeshahid
http://Instagram.com/koocheyeshahid.ir

کـانـال کـوچـه شهیـد در آپــارات:
https://www.aparat.com/koocheyeshahid

۱۵ مطلب با موضوع «آزادگان» ثبت شده است

۲۶
مرداد
۹۹

انتشار برای اولین بار

صحنه هایی از ورود آزادگان سرافراز دفاع مقدس به شهرستان بهبهان (تابستان 1369)

تماشا و دانلود فیلم 

  • خادم الشهدا
۲۲
مرداد
۹۹

در دوران دفاع مقدس هر عملیاتی هزینه‌ها، آسیب‌ها، صدمات و تلفاتی را در بر داشته است و از این نگاه شهدا و ایثارگران، دُرهای غلتان و تابناکی بودند که از جان و تن خود ایثار کردند.

اما عزیزان دیگری هم هستند که دردها و رنج‌های روحی و جسمانی آنان بسیار طاقت‌فرسا و رنج‌آور بوده‌ است. در هنگامه‌ی جنگ با تنی خسته و رنجور، حتی زخمی و شکسته به اسارت درآمدند و سالیان سال از خاک وطن و خانواده دور و در عذاب شکنجه‌ها موی‌شان سفید و پوست‌شان برچیده شد.

تارنمای «کوچه شهید» بر آن است تا بر پایه‌ی سال و انجام عملیات‌های دفاع مقدس، آمار تفکیکی آزادگان شهرستان بهبهان، دیار شهیدان و دلیران را ارائه نماید. 

  • خادم الشهدا
۱۸
تیر
۹۹

راوی خاطرات زیر، پزشک حاذقی است که در سال 1361 همراه با بسیجیان داوطلب و جوانِ بهبهانی عازم جبهه شد و از قضای روزگار، کاملاً بر حسب تصادفِ ناشی از اختلاطِ نخستین تیپ‌های رزمی سپاه، خورده بود به پستِ فرمانده یگان بچه‌های تهران در آن زمان، یعنی حاج احمد متوسلیان. این برخورد هیچگاه به آشنایی و ارتباطی عمیق منجر نشد اما خاطراتی شنیدنی در ذهن این بسیجیِ خوزستانی حک کرد که اینک پیش روی شما است.

* آقایی با لباس خاکی، ابروهای به هم پیوسته

من در عملیات فتح المبین، به عنوان بسیجی از بهبهان اعزام شدم. آن روزها هنوز یگانهای رزمی به صورت استانی در نیامده بود. ما یک گروه نود نفره بودیم که مأمور شدیم به تیپ محمد رسول الله (ص). خاطرم هست که با بچهها داخل یک سنگر اجتماعی در مقر تیپ واقع در «علی گره زد»  مستقر بودیم که آقایی با لباس خاکی، ابروهای به هم  پیوسته و سر و صورت خاک گرفته سر رسید. متوجه شدیم که فرمانده تیپ و اسمشان «حاج احمد متوسلیان» است.

ایشان آمد داخل سنگر اجتماعی و اشاره کرد که بروم پیش‌شان. من نوجوانی چست و چالاک و ریزه بودم و حاجی هم میدانست که بچههای ما همگی دوره بیسیم دیدهاند. سلام و احوال‌پرسی گرمی کرد و گفت بیا سنگر من و کنار بیسیم مستقر شو. از آن به بعد تا پایان عملیات فتح المبین، روزها میرفتم به سنگر حاج احمد و روی بیسیم کار می‌کردم، کارم هم که تمام میشد، برمیگشتم پیش هم شهری‌های خودم برای استراحت و خواب. 

  • خادم الشهدا
۱۰
مهر
۹۶

در میان فعالان انقلاب و جنگ، نام فرهنگیان زیادی دیده می شود، کسانی که در کلاس های درس و میدان عمل دانش آموزانی را برای حضور در عرصه های مختلف آماده کردند و به آنان آموختند که شعار باید همراه با عمل باشد.

حاج رمضان استادیان از سال 1354 وارد آموزش و پرورش شده بود و از همان هنگام نیز علاوه بر تدریس قرآن به بچه ها، با حضور در عرصه های مختلف و دفاع از ارزش های انقلاب اسلامی و سرزمین مقدسش این درس ها را کامل تر نمود.

او پیش از انقلاب در مسجد امام جعفر صادق(ع) فعالیت می کرد و از اولین کسانی بود که با چاپ تصویر امام خمینی(ره) و پخش آن در بین نمازگزاران وارد میدان مبارزه با رژیم منحوس پهلوی شد.

بعد از انقلاب به آغاجاری رفت و در مدارس آن شهر کوچک و محروم مشغول خدمت شد. با شروع جنگ این معلم فداکار برای دفاع از سرزمین مقدس خود در اسفند ماه سال 1359 به جبهه ی دارخوین و روستاهای سلیمانیه و محمدیه اعزام شد. در این منطقه فاصله ی نیروهای خودی با دشمن بسیار کم بود به طوری که بالا رفتن سر از سنگر، مساوی با از دست دادن جان و مورد هدف قرار گرفتن با گلوله های «سیمینوف» بود.

حاج رمضان در تیر ماه سال 1361 برای دومین بار به جبهه اعزام شد و این بار برای شرکت در «عملیات رمضان». چند روزی بعد از فتح خرمشهر و شکست خفت بار دشمن در این منطقه به همراه بچه های آغاجاری برای حضور در عملیات عازم یک دوره ی آموزشی شده و سپس به محور کوشک اعزام شد.

او در مورد این عملیات چنین می گوید: «فاصله ی ما با دشمن 5 کیلومتر بود، تخریب چی ها معبری را باز کرده بودند و طنابی را جهت مشخص کردن مسیر قرار داده بودند. ظاهراً بر اثر انفجار و یا عوامل طبیعی و شاید به دست خود عراقی ها طناب جا به جا شده بود و بچه ها اغلب به مین برخورد می کردند. حرکت ما از نظم و انضباط لازم برخوردار نبود. به هر شکلی که بود ما از میدان مین عبور کردیم.

من به همراه یکی از دوستانم به نام «ابوعلی» از بچه های آغاجاری به خاکریزی رسیدم که جز خودمان هیچ نیرویی در آنجا نبود. دوستم گفت: «بیا دو نفری این خاکریز را تا صبح نگهداریم.» کار عجیبی بود اما ما به آن مبادرت ورزیدیم. در یک نقطه شلیک می کردیم و سپس جای خود را تغییر داده در نقطه ی دیگری به سوی دشمن گلوله ی آرپی جی می انداختیم و سپس در جایی دیگر به پرتاب نارنجک پرداخته و به دشمن القا می کردیم که در این خط نیروهای زیادی حضور دارند.

این جنگ و گریز تا صبح ادامه داشت. ما امیدوار بودیم که صبح نیروهای خودی می رسند و تلاش ما بی ثمر نخواهد ماند؛ اما هنگام صبح کسی به کمک ما نیامد؛ دشمن متوجه ترفند ما شد و ساعتی بعد ما به اسارت دشمن در آمدیم.»

  • خادم الشهدا
۲۹
شهریور
۹۶

آزادگان سرافراز بهبهانی ایستاده از راست: محمدرضا آزادمنش، نعمت اله گلرنگی و غلامرضا شجاعی

نشسته از راست: محمودرضا محسنی فرد و امراله صدقی


محمد رضا برای اولین بار در عملیات خیبر به جبهه اعزام شد. او در هنگام عملیات فقط 15سال داشت و نوجوانی کاملاً کم تجربه اما معتقد و با ایمان محسوب می شد.

روز 9 اسفند 1362 بعد از اینکه روستای البیضه ی عراق در محاصره ی دشمن قرار گرفت محمدرضا از ناحیه ی پا و پهلو مجروح شد و با موج انفجاری که گرفتارش کرد به اسارت نیروهای دشمن درآمد.

او را پس از عبور از شهرهای بغداد و کاظمین و انتقال به اردوگاه «موصل سه» (1) به اردوگاه «موصل یک» (2) بردند. با درد شدیدی که داشت مسیر بسیار سختی را طی کرد و در این مسیر بارها و بارها مورد ضربات بی امان کابل های دشمن قرار گرفت.

محمدرضا در ابتدای اسارت در آسایشگاه 13 و در گروه ما بود. او هنوز هم گاهی به شوخی از قانون های محدود کننده ای که من در زمینه ی غذایی ایجاد می کردم یاد می کند. یک نصف نان و سه یا چهار عدد خرما برای یک وعده شام!

آسایشگاه 13 در اردوگاه به نام «آسایشگاه اطفال» (3) معروف شده بود؛ چرا که افسر عراقی در روز دوم ورود به اردوگاه بنا به تشخیص خودش افراد کم و سن و سال را جدا کرد و به دو آسایشگاه 13 و 14 فرستاد که البته در این میان کسانی چون خود بنده و آقای «تقی فخلعی» به آسایشگاه 13 و آقای «عباس پناه آبادی» به آسایشگاه 14 رفتیم! آنها ما را نیز جزء افراد کم سن و سال به حساب آوردند. محمدرضا مدت کوتاهی در کنار ما بود.

تشکیل این دو آسایشگاه نشان می داد که دشمن قصد شومی در سر دارد و آن هم تشکیل یک اردوگاه از شیر مردانی بود که به زعم باطل آنان، کودک فرض می شدند.

  • خادم الشهدا
۲۷
مرداد
۹۵

در مراسم بزرگداشت سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی مان در شهرستان بهبهان، 2 کتاب جدید از مجموعه «دورۀ درهای بسته» به روایت آزادگان سرافراز بهبهانی؛ لطف‌الله صالحی و غلامعباس محمدحسنی که توسط انتشارات روایت فتح منتشر گردیده بود با حضور فرماندار بهبهان جناب آقای ملک خدایی، فرماندهی ناحیه مقاومت بسیج بهبهان سرهنگ دوم پاسدار خیران پور و ریاست بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان بهبهان جناب آقای نیری رونمایی شد.

  • خادم الشهدا
۱۱
مرداد
۹۵

شهرستان بهبهان از جمله شهرستان‌های پر اهمیت و حساس دوران دفاع مقدس بوده که نقش کارگر و سزامندی از خود در پیکار با اهریمن بجا گذاشته است. سرداران و سربازان آن با هر سن و سالی، از هر قوم و قبیله‌ای و از هر گوشه و کناری در بیعت با امام راحل بر هم پیشی می‌گرفتند و رعشه بر اندام دشمن می‌انداختند. مرور تاریخچه پرافتخار بهبهان در آن ایام کافی است تا هر انسان با غیرت ایرانی از وجود چنین شهرستانی بر خود ببالد و شیفته‌اش باشد.

در زمان جنگ بسیاری از رزمندگان دفاع مقدس بر اثر رویداد ناگواری به ناچار اسیر دشمن شده و برای مدتی طولانی یا کوتاه دربند او می‌شدند. چنانکه از شواهد، اسناد، روایات و خاطرات بازمانده از آزادگان هشت سال جنگ تحمیلی بر می‌آید، این دوران حساس و پر مشقت سرشار از آموزه‌‌ها و نکات تاثیر گذار نظامی، اخلاقی، عرفانی و سیاسی بوده است. در این میان شهرستان بهبهان با بیش از 200 تن آزاده‌ی سرافراز یکی از شهرستان‌های نامدار و پرآوازه کشور عزیزمان است که در این میدان نیز خوش درخشید. در اینجا برآنیم تا به پیشواز سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی‌مان رفته و نخستین و واپسین اسیر شهرستان بهبهان را به صورت مختصر معرفی کنیم.

نخستین اسیر بهبهان در دفاع مقدس

یدالله قدم خیر فرزند خلیفه متولد 1 آذر 1336 با عضویت پاسدار رسمی نخستین اسیر این شهرستان است که در تاریخ 3 خرداد 1359 در کردستان به وسیله کومله اسیر شد و سرانجام در تاریخ 15 دی 1359 آزاد گردید.

آخرین اسیر بهبهان در دفاع مقدس

اردشیر اولادی فرزند عبدالنبی متولد 3 فروردین 1345 با عضویت وظیفه ارتش نیز آخرین اسیر شهرستان بهبهان است که در تاریخ 7 مرداد 1367 در قصر شیرین به اسارت دشمن بدمنش درآمد و در تاریخ 24 شهریور 1369 آزاد گردید و به آغوش کشور عزیزمان برگشتند.

  • خادم الشهدا
۰۴
مرداد
۹۵

نفر وسط آزاده و جانباز دفاع مقدس غلامعباس محمدحسنی


خواب دیدم رفته ام مشهد زیارت امام رضا (علیه السلام). درهای حرم یکی یکی باز می شد و من می رفتم داخل. می دویدم تا در بعدی. آن یکی هم باز می شد. تا رسیدم به ضریح. دست انداختم و ضریح را گرفتم. گریه ام گرفته بود و می خواستم داد بزنم یا غریب الغربا.

با گریه از خواب پریدم. نمی دانستم تعبیرش چیست. یاد کاکا مجید افتادم. تعبیر خواب بلد بود. یک بار دیگر هم خواب عجیبی دیده بودم و برایم تعبیر کرده بود. تعبیرش درست بود.

آن دفعه خواب دیده بودم بالا سر قبر یکی از اسرا ایستاده ام. هنوز زنده بود. اما من خواب قبرش را دیدم. قبرش شکسته بود. از گوشه ی قبر یک جانور عجیبی آمد بیرون. یکی دیگر از دوستانش هم سر قبر نشسته بود.

برای کاکا مجید که تعریف کردم، گفت برو به آن دوستی که سر قبرش نشسته بود بگو برود به خاطر غیبتی که پشت سرش کرده از او حلالیت بخواهد. اول شک داشتم درست تعبیر کرده یا نه. می ترسیدم اگر بگویم شما غیبت کردی ناراحت شود. با هم دوست بودند. بعید بود غیبت هم را بکنند. دلم را زدم به دریا و رفتم سراغش. صدایش کردم و ماجرا را گفتم. گفت حق داری. اشتباه از من بود. نباید غیبت می کردم. رفت و حلالیت طلبید.

خواب حرم امام رضا (علیه السلام) را هم می دانستم تعبیر دارد. حتماً باید تعبیرش را می فهمیدم. رفتم سراغ کاکا مجید. گفتم: «یه خواب دیده ام، وقت داری تعبیرش کنی؟» گفت: «تو چقدر خواب می بینی. بگو. ان شاءالله که خیره.» برایش تعریف کردم. گل از گلش شکفت. گفت: «مژده بده.» گفتم: «چطور؟» گفت: «ان شاءالله آزادی نزدیکه.» خوشحال شدم.

از وقتی خبر آتش بس را شنیده بودیم هر روز منتظر خبر تبادل اسرا بودیم. دو سال گذشته بود و خبری نشده بود. حالا مجید می گفت آزادی نزدیک است. با خودم می گفتم کاش تعبیرش راست باشد. دو ماهی از دیدن این خواب نگذشته بود که سرانجام در 27 مرداد 1369 به وطن بازگشتیم...  

  • خادم الشهدا
۲۶
ارديبهشت
۹۵

http://rastineh.ir/wp-content/uploads/2014/05/Watermelons.jpg

تابستان ها هندوانه می دادند. زیاد نبود. چندتا دانه برای هزار نفر جمعیت. به هر کس یک تکه ی کوچک هم نمی رسید. قرار شد با هنداونه ها کار بهتری کنیم. آن ها را می تراشیدیم و با آب و شکر، شربت از آن درست می کردیم. این طوری به هر کس یک لیوان می رسید. پوستش را هم ریز ریز خرد می کردیم و با شکر از آن مربا درست می کردیم.

(کتاب دوره ی درهای بسته به روایت اسیر شماره ی 3079، غلامعباس محمد حسنی/صفحه 77)

  • خادم الشهدا
۱۸
ارديبهشت
۹۵

ظفر اولادی از آزادگان سرافراز عملیات رمضان است. او در این عملیات به شدت مجروح و به اسارت نیروهای عراقی درآمد. به جرات می توان گفت کمتر کسی همانند او سختی های اسارت را با آن حالت مجروحیت متحمل شده است. در میان ضرب و شتم های شدید سربازان عراقی با شکمی شکافته و روده ای بیرون ریخته شده، آن ضربات سخت را تحمل می کرد.

حاج محراب کرایی از آزادگان عملیات والفجر مقدماتی می گوید: «بعد از معاینات بعمل آمده و توافق بین هیات پزشکی صلیب سرخ و هلال احمر عراق، قرار شد که حاج ظفر اولادی جزو مجروحینی باشد که قرار بود آزاد شوند؛ افسر عراقی از حاج ظفر می خواهد که به امام توهین کند و با این کارش آزادی خود را جلو بیندازد، اما حاج ظفر حاضر به توهین کردن نمی شود و آزادی او قریب به یک سال به تعویق می افتد!!!

حاج ظفر اولادی بعد از آزادی و اعزام به آلمان هم نتوانست بهبودی خود را بدست آورد و همچنان با عوارض ناشی از مجروحیت در جدال می باشد.

  • خادم الشهدا